شوک ماه عسل تا ابد در ذهن ها می ماند؛

نفس های عاشقانه احسان، سولماز را زنده کرد

مخاطبان برنامه"ماه عسل"، افسانه عشق های اسطوره ای را نظاره گر بودند.

به گزارش خبرنگار رادیو تلویزیون باشگاه خبرنگاران، شب گذشته ویژه برنامه " ماه عسل" در دهمین روز از ماه مبارک رمضان از یک  دریچه و رویکرد وصف نشدنی پنجره ی خود را به روی مشتاقان و همراهان همیشگی اش گشود.

علیخانی که همیشه در ابتدای برنامه به رسم ادب و متانت به نوعی قدردان نگاه‌ها و همراهان برنامه اش است با سلام به روی ماه هم وطنان عزیز و مخاطبان درجه یک همیشگی ماه عسل و قبولی طاعات و عباداتشان برنامه را آغاز کرد و گفت: امیدوارم این حال خوب در این لحظات قیمتی گوشت به تنتان شود. امسال برایمان هویدا شده که در خارج از کشور هم، مخاطب داریم و از همه
ی آنها مچکریم ، برایمان جالبه که از چندین قاره ماه عسل را رصد می کنند که به طور حتم به برکت این ثانیه ها و مهمانان برنامه است.

وی درخصوص برنامه شب گذشته ی خود با توجه به بازخوردهای مخاطبان که شاید چرا واکنش عبدی پور پس از دیدار با حسین میرزایی ، قهرمان زندگی اش چندان مهیج نبود ، این توضیح را لازم دانست و افزود: عبدی پور  خیلی شوکه شده بود و شاید واکنش او هم نتیجه ی آن بود، اما نکته ی جذاب این داستان این بود که حسین میرزایی به همراه خانواده شان به منزل عبدی پور رفتند ،خداروشکر که ماه عسل خالق این دیدار بود.

 سپس برای دعوت مخاطبان به ادامه برنامه اظهار داشت: امروز موضوع جذابی با دو قصه ی مشترک داریم. ماه عسل منتقد، طرفدار و حتی کسانی دارند که ناسزا بگویند، که این نکته جز پویایی برنامه است.

بعد  با باز شدن صدف سفید رنگ به سمت مهمانان رفت و پس از نشستن در صندلی و جایگاه همیشگی اش گفت: پیمان جان( منظور طراح دکور) وقتی دکور باز می شود لنگر پلنگی می زند، من قلبم می یاد تو دهنم که تو سر مهمانان پایین نیاد بعد با لبخند شیطنت آمیز افزود: این را گفتم که پولشو دیرتر بدم. یک زوج روبروی علیخانی نشسته بودند ،چهره ی سوخته ی مرد جوان حس کنجکاوی مخاطب را برمی انگیخت که علیخانی بااین سوال که شغلتان چیست آغاز گر قصه ی زندگیشان شد.


صادق تعمیرکار موبایل بود و براثر یک سانحه ی تصادف دچار سوختگی شده بود وزمانی که علیخانی خواستار شرح واقعه ی تصادف از زبان صادق شد، صادق با این عنوان که صحبت درباره ی آن موضوع برایم ملال آور است ، از توصیف آن خودداری کرد وعلیخانی هرچند از این پاسخ مهمان جا خورده بود اما با کمال میل به خواسته ی مهمانش احترام گذاشت و رو به مخاطبانش افزود: ما قصه ی تصادف صادق را می‌دانیم ولی چون او از بیان این قصه ناراحت می شود ما هم چیزی نمی پرسیم .

صادق به این جمله بسنده کرد که تا دوماه پیش صورت خوبی داشتم و بعد اضافه کرد:من با همسرم همسایه بودیم که علیخانی متذکر شد: این عشقهای همسایگی دست از فرهنگ ما برنمی دارد.

صادق ادامه داد: حدود دوسال نامزد وعقد بودیم ، بعد عکس های قبل  تصادف صادق را به دست علیخانی دادند که علیخانی پس از تماشای عکس ها گفت:چند تا از عکس ها منشوریه، در صورت نشان دادن ما را به کمیته انضباطی می کشانند ولی باز هم طاقت نیاورد و عکس دامادی صادق را رو به دوربین نشان داد وگفت خوب داماد شیک پوش می شه و بد سریع عکس را پایین آورد. همسر صادق دارای مدرک حسابداری بود وعلیخانی که از هر موضوعی برای جذابیت برنامه اش و ایجاد شیطنت بهره می برد ، با مزاح گفت:حسابداری رشته ی خوبیه ،خیلی هم به درد اختلاس می خورد.

داستان این زوج بدین شرح بود : صادق متولد 1370 که حدود دوسال از زمان نامزدی وعقدشان می گذشت و تنها یک ماه به مراسم عروسیشان باقی مانده بود بر اثر یک تصادف دچار سانحه ی سوختگی شدید می شود اما با این وجود همسرش اورا ترک نکرده بود و در تمام لحظات سخت کنارش بود همسر صادق در پاسخ به سوال‌های مکررعلیخانی درباره ی اینکه چرا پس از این حادثه ،صادق را ترک نکردی ،گفت:من به صادق علاقه داشتم ، دارم و خواهم داشت و بعد علیخانی برای تغییر فضاو صحبتها پرسید؟ شما شیر بها رسم دارید که با پاسخ نه خانم مواجه شد؟ علیخانی گفت: آخی ،خوراک ما خانواده های مثل شماست .

صادق در ادامه تصریح کرد:  این اتفاق در اردیبهشت سال 93 برایم اتفاق افتاد و تا الان شهامت دیدن چهره ی خودم را در آیینه ندارم .همسر صادق دلایل ماندن خود را در کنار همسرش اینگونه بازگو کرد: هرچند قیافه مهم است ولی من صادق را با همان چهره ی ابتداییش دوست دارم و دوست داشتن تنها دلیل من برای ماندن است.

صادق اضافه کرد: من چندین بار به او گفتم اگر می خواهی برو ،هرچند ناراحت می شوم ولی این مسله را در خودم هضم خواهم کرد ولی او نپذیرفت.علیخانی که حس اذیت کردنش گل کرده بود رو به همسرصادق گفت: اگر می خواهی برو بعد نمونی مثل خانم های دیگه بگی خواستگار داشتی . علیخانی رو به صادق با یک سوال تامل برانگیز گفت: اگر جای تو برای همسرت این اتفاق می افتاد چه می کردی؟ صادق با کمی مکث گفت: می ماندم ولی انسان تا درآن شرایط قرار نگیرد به طور قطع نمی تواند بگوید .



علیخانی روبه مهمانانش عنوان کرد : اجازه هست سوال بپرسم؟ هرجا احساس کردید زیاده روی کردم ، تذکر دهید و بعد رو به همسر صادق گفت: الان یک عده فکر می کنند شما مجبوربه ماندن هستید ؟ به خاطر ثروت ماندید؟ که همسر صادق صادقانه گفت : صادق ثروتی هم ندارد، وصادق در تکمیل صحبت‌های همسرش افزود: پدرم رفتگر شهرداری است و لباس‌های الانم هم کرایه ای است ،علیخانی با تعجب و خنده گفت: حالا این را نگو! البته لقمه ی شما پر از برکت ،شرافت ونجابت است.

همسر صادق برای اثبات صداقت وعشقش به صادق برای مخاطبان و مجری برنامه توضیح داد: من هیچ گاه به رفتن فکر نکردم شاید در ابتدا به خاطر چهره ی صادق به او بله گفتم ولی با گذشت زمان اخلاق و مردانگی اش برایم بیشتر از هر چیز دیگری مهم بود.

صادق در برابر جملات زیبای همسرش این را اضافه کرد: ما نه ازدواج کردیم و نه فرزندی داریم  ووفاداری همسرم تنها به خاطر شیر پاک،مرام و معرفت خودش بوده است.صادق تصریح کرد: هنوز دکتری برای مداوای صورتم پیدا نکردم بعد از رفع مشکل ،حتمامراسم عروسی  خواهیم گرفت ،علیخانی از اوخواست تا در مراسم عروسیشان دعوتش کنند و صادق افزود: حتما، اگر افتخار حضور به ما بدهید، علیخانی با شوخ طبعی گفت: بستگی به مدل عروسیتان دارد بعدا درموردش صحبت می کنیم.

علیخانی که خواستار شرح تمامی اتفاق وصحنه ی تصادف صادق بودو در ابتدا با حرف منفی صادق مواجه شده بود ، با توجه به آشنایی از حس کنجکاوی مخاطبان برنامه این جمله را اضافه کرد که این اتفاق درنهایت مظلومیت و بی گناهی برای صادق رخ داده است.صادق در پایان در پاسخ به این سوال علیخانی که چه زمانی با خودت کنارخواهی آمد و صورت خود را نگاه خواهی کرد؟ گفت: ده دقیقه قبل از جراحی زیبایی ،خودم را نگاه می کنم تا چهره ام یادم بماند و باید بگویم که تنها صحبتها و روحیه دادن‌های همسرم باعث شد تا زنده بمانم . علیخانی برای تسکین دل صادق و نتیجه گیری قصه ی زندگی او و رسم وفاداری همسرش این جمله را خاطر نشان کرد: 99 درصد بله همسرت در ابتدای زندگی ، به خاطر چهره ات بوده ولی تو چه چیزی داشتی که همسرت تمام آن 99 درصد را کنار گذاشته و با تو مانده ،صادق تو خیلی جلو هستی . پس از پخش پیام های بازرگانی شاهد یک زوج دیگر بر روی صندلی های ماه عسل بودیم که البته زن بر روی ویلچر نشته بود.

علیخانی رو به مخاطبان برای معرفی مهمانانش گفت: احسان ( مهمان)دم به تله نمی داد وراضی به حضور در این برنامه نمی شد ولی ما با زور و تهدید او را به برنامه آوردیم . بعدعلیخانی که خودش متوجه ی صحبت‌های تیتر برانگیز رسانه ای خود شده بود با هیجان و البته کنایه گفت: الان فردا تیتر می زنند مهمانهاشون را با زور و تهدید تو برنامه آوردند .

داستان زندگی این زوج بدین شرح بود که سولماز یک ماه قبل از مراسم عروسیشان در تاریخ 88/12/12  بدلیل شرکت در مراسم چهلم مادربزرگش همراه با پدر،مادرودختر عموی تازه عروسش که به اصرا خود دخترعمویش برای دیدار مادرش،راهی سفر به سمت تبریز می شوند ،هرچند سولماز تمایلی به رفتن به این سفر  نداشته ولی بدلیل حساسیت مادرش با آنها همسفر می شود ،ساعت شش از تهران حرکت می کنند و ساعت هشت ونیم در اتوبان قزوین تصادف می کنند ، پدر سولماز درجا و مادرش هم در آمبولانس فوت می کند بعد سولماز به کما می رود و دختر عموی سولماز هم وقتی شماره تلفن و آدرس را به پرستاران می دهد در همان بیمارستان فوت می کند.

احسان همسر سولماز واقعه را اینگونه شرح می دهد : در راه رفتن به محل کارم بودم که برادر خانمم این خبر را به من می دهد همراه برادر سولماز، پدرومادرم به قزوین رفتیم،در راه خبر فوت آن سه نفر را به ما می دهند.وقتی به بیمارستان رسیدم پشت اتاق آی سی یو رفتم و متوجه آسیب نخاعی سولماز شدم او به مدت چهل روز در کما بود و تا دوسال اول توانایی صحبت و حتی تکان دادن گردنش هم نداشت.


 سولماز در این بین افزود: اگر من زنده ام تنها به خاطر نفس های احسان است من بعد از به هوش آمدنم حال پدرو مادرم را نپرسیدم و فقط به دنبال احسان بودم .علیخانی رو به مخاطبان گفت: منظور از احسان من نیستم ها ! سولماز خیلی زیبا پاسخ داد: احسان من خیلی خاص تره، و درتوصیف  ادامه قصه ی پر تلاطم زندگیش عنوان کرد: من حافظه ی کوتاه مدت خود را از
دست داده بودم احسان و مادرشوهرم ، شب تا صبح بالای سرم بیدار بودند و تمام اشاراتم را مادرشوهرم متوجه می شد ،خیلی حرفهای بدی می زدم ولی او درکم می کرد و در آشپزخانه اشک می ریخت. بعد از دیدن چهره ی خودم متوجه شدم مویی ندارم ورو به احسان گفتم چرا من را نگه داشتی؟ تمام پرستاران بیمارستان به من گفتند در تمام چهل روزی که در آی سی یو بودی ،احسان یک دقیقه از کنار پنجره ی اتاقت دور نشده و فقط نگاهت می کرد و اینکه می گفته سولماز نفس می کشه و برمی گرده.

احسان در ادامه گفت: من در آن زمان حالت طبیعی نداشتم وحتی در مراسم ترحیم پدرومادر خانمم هم شرکت نکردم ، با خدا عهد بستم ، من توکل و ارتباطم با خدا قوی است ،می دانستم سولماز را بدست می آورم و او را از دست نخواهم داد، همینکه کنار سولماز هستم و با او به بیرون می روم و نفسهایش پشتمه برایم کافی است. علیخانی در برابر صحبتهای احسان ذکر کرد: حرفهای شما قابل باور است چراکه پنج سال از این اتفاق گذشته ،سولماز افزود: تازه دوسال پیش برایم مراسم عروسی هم گرفت،احسان هم ورشکست شد وهم دارای اش را برایم داد.

علیخانی با خنده گفت: احسان را عاشق ،ورشکسته وبیچاره کردی ،دیگه چی می خوای از جونش.سولماز تصریح کرد: من ابهتی برای خودم داشتم .یه احسان دارم که هم پدرمه،هم مادرمه ،هم دوستمه با وجود احسان دلم زیاد برای پدرومادرم تنگ نمی شه ،احسان از هیچ جیز برایم کم نمی زاره ،اما من خیلی بدم.بعد سولماز این جمله ی کلیدی راهم متذکر شد که احسان همه کس منه ، توروخدا همراهانمان کنارمان بمانند ، نظیر احسان ها زیاد شود ،حدود دوسال در آینه نگاه نمی کردم ،مادر شوهرم همیشه کنارم بود روزی همه ی اقوام بزرگم را به همراه برادرم به خانه ی احسان فرستادم که سولماز خوب نمی شود برو، بعد احسان مهمانان را ترک می کند و به منزل پدری ام می آید وبا گریه بغلم کرد که تو منو باور نداری چرا این هارو فرستادی وبعد افزود: فکر نمی کردم احسان کنارم بماند چون من خیلی اخلاقم تنده ولی احسان کنارم ماند واز هیچ چیز برایم کم نذاشت.احسان دلیل ماندنش را اینگونه عنوان کرد: خیلی دوستش دارم هیچ دلیلی برای رفتن نمی بینم وتنها نه از سر ترحم  وفقط وفقط به خاطر عشق ماندم.سولماز ادامه داد: احسان آرام بهم غذا می دهد ،خیلی درکم می کندخانواده اش هرشب برای دیدن من می آیند ما یک زندگی قشنگ داریم.

احسان که اسطوره ی ماه عسل دیروز بود ،گفت: من هرگز خسته نخواهم شد ،شاید یک زمان هایی بریدم ولی به روش نمی آورم.علیخانی که از متانت و حرکات به موقع احسان متعجب و حیرت زده بود ،افزود: چقدر به موقع دستانتان را می گیرد، سرش را پایین می اندازد وحتی به شما می گوید عزیزم.....زن ایرانی خصلت و ویژگی اش  از حیث وفاداری متفاوت است ولی مردان ایرانی شبهه دارند ولی البته به طور اتفاقی مردان این چنینی هم وجود دارند.